السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

166

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

مطلع نشود و او نزد ما بماند و اگر هم متوجّه وجود او شد ، من او را با استدلال قانع مىكنم تا مطمئن شود كه اين پسر ، آن مولودى كه پيش بينى شده تاج و تختش را سرنگون مىكند نيست ، و آزر هر چه به ابراهيم مىنگريست محبّتش نسبت به او افزون مىشود ، پس وجود او را در كنار فرزندان ديگر اجازت داد ، روزى بتى را كه ساخته بود ، به ابراهيم داد تا او هم مثل فرزندان ديگر بت را براى فروش ببرد ، ابراهيم ريسمان به گردن بت انداخت و آن را روى زمين كشيد و با صداى بلند گفت : چه كسى چيزى را كه نه نفعى برايش دارد و نه ضرر مىخرد ؟ ! سپس آن بت را در آب حمام فرو برد ، در حالى كه به بت مىگفت : اگر مىتوانى با من سخن بگو ! برادرانش اين ماجرا را براى پدر نقل كردند و او ابراهيم را نهى كرد ، امّا ابراهيم دست از اين اعمال برنداشت ، پس پدر او را حبس كرد و به او اجازهء خروج نداد ، اين توضيح همان آياتى است كه خداوند مىفرمايد : ( قومش با او محاجّه كردند ، پس ابراهيم گفت : آيا با من در بارهء خدا مجادله مىكنيد با اينكه او مرا هدايت كرده ؟ [ 1 ] ) . امام صادق ( ع ) مىفرمايند : ابراهيم خليل الرحمن ( ع ) در اولين روز ماه ذى الحجّه متولّد شد . در همان كتاب مىنويسد : روزى كه عيد ايشان بود نمرود و جميع اهل مملكتش از شهر خارج شدند و ابراهيم از رفتن كراهت داشت ، لذا او را مأمور و موكّل بر بتخانه نمودند ، پس از رفتن آنها ابراهيم مقدارى طعام با خود به داخل بتخانه برد و سپس از نزد يك بت به نزد بت ديگر مىرفت ، و به او مىگفت : بخور و سخن بگو و وقتى كه از آن بت پاسخى نمىشنيد ، با تبر دست و پاى آن بت را قطع مىكرد و اين عمل را با همهء بتها انجام داد و سپس تبر را به گردن بت بزرگ كه در صدر بتخانه بود آويزان كرد . وقتى پادشاه بازگشت و بتهاى شكسته را مشاهده كرد ، گفت : چه كسى اين عمل را با بتهاى ما انجام داده ، براستى كه او ستمكار است ؟ گفتند : در اينجا فقط جوانى به نام ابراهيم پسر آزر بوده است ، آن وقت آزر و ابراهيم و مادرش را به نزد نمرود بردند ،

--> [ 1 ] سوره انعام ، آيه 80 .